مدیر مدرسه از جلال آل احمد ۱


کتابخانه دیجیتال بانی تک (http://www.banitak.com/library)تلاش دارد تا با کمک افرادی که
تمایل دارند آثار فارسی را که قانون حق نشر شامل آن ها نمی شود به صورت txt در اختیار همگان قرار دهد.در صورتی که
 تمایل دارید با ما همکاری داشته باشید و کتاب مورد علاقه خود را در کتابخانه قرار دهید می توانید با ما به آدرس
library@banitak.com تماس بگیرید.

=========================================================

عنوان کتاب : مدیر مدرسه
نویسنده : جلال آل احمد
تاریخ نشر : دی ماه 82
تایپ : لیلا اکبری

  
مدیر مدرسه


۱
از درکه وارد شدم سیگارم دستم بود زورم آمد سلام کنم .همین طوری دنگم گرفته
بود قد باشم . رییس فرهنگ که اجازه نشستن داد ، نگاهش لحظه ای روی دستم مکث
 کرد و بعد چیزی را که می نوشت ، تمام کرد ومی خواست متوجه من بشود که
رونویس حکم را روی میزش گذاشته بودم . حرفی نزدیم .رونویس را با کاغذهای
ضمیمه اش زیروروکرد و بعد غبغب انداخت و آرام و مثلا خالی از عصبانیت گفت :
-«جانداریم آقا . این که نمی شه ! هر روز یه حکم می دند دست یکی می فرستنش
سراغ من ... دیروز به آقای مدیر کل ....»
حوصله این اباطیل را نداشتم . حرفش را بریدم که :
-«ممکنه خواهش کنم زیر همین ورقه مرقوم بفرمایید ؟»
و سیگارم را توی زیرسیگاری براق روی میزش تکاندم . روی میز پاک و مرتب بود .
درست مثل اتاق همان مهمان خانه ی تازه عروس ها .هر چیز به جای خود و نه یک
ذره گرد . فقط خاکستر سیگار من زیادی بود .مثل تفی در صورت تازه تراشیده ای
.... قلم را برداشت و زیرحکم چیزی نوشت و امضاء کرد و من از در آمده
بودم بیرون .خلاص .تحمل این یکی رانداشتم .با اداهایش .پیدا بود که تازه رئیس
شده . زورکی غبغب می انداخت و حرفش را آهسته توی چشم آدم می زد .
انگار برای شنیدنش گوش لازم نیست . صدو پنجاه تومان در کار گزینی کل مایه گذاشته
بودم تا این حکم را به امضاء رسانده بودم .توصیه هم برده بودم و تازه دوماه هم دویده
بودم . مو ، لای درزش نمی رفت .می دانستم که چه او بپذیرد ، چه نپذیرد ،
 کارتمام است . خودش هم می دانست .حتما هم دستگیرش شد که با این نک و نالی
 که می کرد ، خودش را کنف کرده .ولی کاری بود و شده بود.در کارگزینی کل ،
سفارش کرده بودند که برای خالی نبودن عریضه رونویس را به رویت رییس فرهنگ
هم برسانم تازه این طور شد .وگر نه بالی حکم کارگزینی کل چه کسی می توانست حرفی
 بزند ؟ یک وزارت خانه بود و یک کارگزینی !شوخی که نبود .ته دلم قرص تر از
این ها بود که محتاج به این استدلالها باشم .اما به نظرم همه این تقصیرها از این سیگار
 لعنتی بود که به خیال خودم خواسته بودم خرجش را از محل اضافه حقوق شغل جدیدم
در بیاورم . البته از معلمی ، هم اقم نشسته بود .ده سال « الف .ب.»
 درس دادن و قیافه های بهت زده ی بچه های مردم برای مزخرف ترین چرندی که می
 گویی ... و استغناء با غین و استقراء با قاف و خراسانی و هندی و قدیمی ترین
 شعر دری و صنعت ارسال مثل و رد العجز ... و ازاین مزخرفات ! دیدم دارم
خر می شوم . گفتم مدیر بشوم . مدیر دبستان ! دیگر نه درس خواهم داد
و نه مجبور خواهم بود برای فرار از اتلاف وقت ، در امتحان تجدیدی به هر احمق بی
شعوری هفت بدهم تا ایام آخر تابستانم را که لذیذترین تکه ی تعطیلات است ، نجات داده
 باشم . این بود که راه افتادم . رفتم و از اهلش پرسیدم . از یک کار چاق کن.
دستم را توی دست کارگزینی گذاشت و قول و قرار و طرفین خوش و خرم و یک
 روز هم نشانی مدرسه را دستم دادند که بروم وارسی ، که باب میلم هست یا نه .
ورفتم .مدرسه دو طبقه بود و نوساز بود و در دامنه ی کوه تنها افتاده بود و آفتاب رو
بود .یک فرهنگ دوست خر پول ، عمارتش را وسط زمین خودش ساخته بود و بیست و
پنج سالهدر اختیار فرهنگ گذاشته بود که مدرسه اش کنند و رفت و آمد بشود و جاده ها
کوبیده بشود و این قدر ازین بشودها بشود ، تا دل ننه باباها بسوزد و برای اینکه راه بچه
هاشان را کوتاه بکنند ، بیایند همان اطراف مدرسه را بخرند و خانه بسازند و زمین
یارو از متری یک عباسی بشود صد تومان . یارو اسمش را هم روی دیوار مدرسه
کاشی کاری کرده بود . هنوز درو همسایه پیدا نکرده بودند که حرف شان بشود و
 لنگ و پاچه ی سعدی و بابا طاهر را بکشند میان و یک ورق دیگر از تاریخ الشعرا را
بکوبند روی نبش دیوار کوچه شان.تابلوی مدرسه هم حسابی و بزرگ و خوانا .از
 صد متری داد می زد که توانا بود هر .... هر چه دلتان بخواهد ! با شیر
 و خورشیدش که آن بالا سر ، سه پا ایستاده بود و زورکی تعادل خودش را حفظ می کرد
 و خورشید خانم روی کولش با ابروهای پیوسته و قمچیلی که به دست داشت و تاسه تیر
پرتاب ، اطراف مدرسه بیابان بود . درندشت و بی آب و آبادانی و آن ته روبه
شمال ، ردیف کاج های درهم فرو رفته ای که از سر دیوار گلی یک باغ پیدا بود روی
آسمان لکه دراز و تیره ای زده بود .حتما تا بیست و پنج سال دیگر همه ی این اطراف
پر می شد و بوق ماشین و ونگ ونگ بچه ها و فریاد لبویی و زنگ روزنامه فروشی و
عربده ی گل به سر دارم خیار !نان یارو توی روغن بود .- « راستی شاید متری
ده دوازده شاهی بیشتر نخریده باشد ؟ شاید هم زمین ها را همین جوری به ثبت داده
 باشد ؟ هان ؟ - احمق به توچه ؟!...»
بله این فکرها را همان روزی کردم که ناشناس به مدرسه سر زدم و آخر سر هم به این
نتیجه رسیدم که مردم ،حق دارند جایی بخوابند که آب زیرشان نرود .-« تو اگر
 مردی ، عرضه داشته باش مدیر همین مدرسه هم بشو .» و رفته بودم و دنبال کار
 را گرفته بودم تا رسیده بودم به اینجا .همان روز وارسی فهمیده بودم که مدیر قبلی
مدرسه زندانی است . لابد کله اش بوی قرمه سبزی می داده و باز لابد حالا دارد
 کفاره گناهانی را می دهد که یا خودش نکرده یا آهنگری در بلخ کرده . جزو پر
قیچی ها ی رییس فرهنگ هم کسی نبود که با مدیرشان ، اضافه حقوقی نصیبش بشود و ناچار
 سرودستی برای این کار بشکند . خارج از مرکز هم نداشت .این معلومات را
توی کارگزینی بدست آورده بودم . هنوز « گه خوردم نامه نویسی » هم مد نشده بود
که بگویم یارو به این زودی ها از سولدونی در خواهد آمد .فکر نمی کردم که دیگری
 هم برای این وسط بیابان دلش لک زده باشد با زمستان سختش و با رفت و آمد دشوارش .
 این بودکه خیالم راحت بود . از همه ی اینها گذشته کارگزینی کل موافقت کرده بود !
 دست است که پیش از بلند شدن بوی اسکناس ، آن جا هم دوسه تا عیب شرعی
و عرفی گرفته بودند و مثلا گفته بودن لابد کاسه ای زیر نیم کاسه است که فلانی یعنی من ،
با ده سال سابقه ی تدریس ، می خواهد مدیر دبستان بشود ! غرض شان این
بود که لابد خل شدم که از شغل مهم و محترم دبیری دست می شویم . ماهی صدوپنجاه
تومان حق مقام درآن روزها پولی نبود که بتوانم نادیده بگیرم . وتازه اگر ندیده
 می گرفتم چه ؟ باز باید برمی گشتم به این کلاس ها و این جور حماقت ها .این بود که
 پیش رئیس فرهنگ ، صاف برگشتم به کارگزینی کل ، سراغ آن که بفهمی نفهمی ،
 دلال کارم بود .و رونویس حکم را گذاشتم و گفتم که چه طور شد و آمدم بیرون .
 دو روز رفتم سراغش . معلوم شد که حدسم درست بوده است و رئیس فرهنگ گفته بوده :
« من از این لیسانسه های پر افاده نمی خواهم که سیگار به دست توی هر اتاقی سر می کنند .»
و یارو برایش گفته بود که اصلا وابدا ..! فلانی هم چین و هم چون است و مثقالی
 هفت صنار با دیگران فرق دارد و این هندوانه ها و خیال من راحت باشد و پنج شنبه
یک هفته ی دیگر خودم بروم پهلوی او ... و این کار را کردم . این بار رییس فرهنگ
 جلوی پایم بلند شد که :
« ای آقا ... چرا اول نفرمودید ؟!...»
 و از کارمندهایش گله کرد و به قول خودش ، مرا « در جریان موقعیت محل » گذاشت
و بعد با ماشین خودش مرا به مدرسه رساند و گفت زنگ را زودتر از موعد زدند و در
حضور معلم ها و ناظم ، نطق غرایی در خصایل مدیر جدید – که من باشم –
 کرد و بعد هم مرا گذاشت و رفت  با یک مدرسه ی شش کلاسه « نوبنیاد » و یک
ناظم و هفت تامعلم و دویست و سی و پنج تا شاگرد . دیگر حسابی مدیر مدرسه شده بودم !

۲

ناظم ، جوان رشیدی بودکه بلند حرف می زد و به راحتی امر و نهی می کرد و بیا وبرویی
داشت و با شاگردهای درشت ، روی هم ریخته بود که خودشان ترتیب کارها را می دادند
و پید ابود که به سر خر احتیاجی ندارد وبی مدیر هم می تواند گلیم مدرسه را از
 آب بکشد . معلم کلاس چهار خیلی گنده بود . دو تای یک آدم حسابی . توی دفتر ،
 اولین چیزی که به چشم می آمد . از آن هایی که اگر توی کوچه ببینی ، خیال
می کنی مدیر کل است .لفظ قلم حرف می زد وشاید به همین دلیل بودکه وقتی رئیس
فرهنگ رفت و تشریفات را با خودش برد ، از طرف همکارانش تبریک ورود گفت و اشاره
کرد به اینکه « ان شاء الله زیر سایه ی سر کار ، سال دیگر کلاس های دبیرستان
را هم خواهیم داشت .» پیدا بود که این هیکل کم کم دارد از سر دبستان
 زیادی می کند ! وقتی حرف می زد همه اش  درین فکر بودم که با نان آقا معلمی
چه طور می شد چنین هیکی به هم زد و چنین سر و تیپی داشت ؟ و راستش تصمیم گرفتم
که از فردا صبح به صبح ریشم را بتراشم و یخه ام تمیز باشد واتوی شلوارم تیز . معلم
 کلاس اول باریکه ای بود ، سیاه سوخته . با ته ریشی و سر ماشین کرده ای
و یخه ی بسته . بی کراوات . شبیه میرزا بنویس های دم پست خانه . حتی نوکر
باب می نمود .و من آن روز نتوانستم بفهمم وقتی حرف می زند کجا را نگاه می
کند . با هر جیغ کوتاهی که می زد هر هر می خندید . با این قضیه نمی شد کاری
کرد .معلم کلاس سه ، یک جوان ترکه ای بود ؛ بلند و با صورت استخوانی و ریش
 از ته تراشیده و یخه ی بلند آهار دار .مثل فرفره می جنبید . چشم هایش برق
عجیبی می زد که فقط از هوش نبود ، چیزی از ناسلامتی در برق چشم هایش بود که مرا
واداشت از ناظم بپرسم مبادا مسلول باشد .البته مسلول نبود ، تنها بود و در دانشگاه
درس می خواند . کلاس های پنجم و ششم را دو نفر با هم اداره می کردند . یکی
 فارسی و شرعیات و تاریخ ، جغرافی و کاردستی و این جور سرگرمی ها را می گفت ،
 که جوانکی بود بریانتین زده ، با شلوار پاچه تنگ و پوشت و کراوات زرد و پهنی که
 نعش یک لنگر بزرگ آن را روی سینه اش نگه داشته بود و دایما دستش حمایل موهای
سرش بود و دم به دم توس شیشه ها نگاه می کرد . و آن دیگری که حساب و مرابحه
و چیزهای دیگر می گفت ، جوانی بود موقر و سنگین مازندرانی به نظر می آمد و به
خودش اطمینان داشت .غیر از این ها ، یک معلم ورزش هم داشتیم که دو هفته بعد دیدمش
 و اصفهانی بود و از آن قاچاق ها .رییس فرهنگ که رفت ، گرم و نرم از همه
 شان حال واحوال پرسیدم . بعد به همه سیگار تعارف کردم . سرا پا همکاری و
 همدردی بود .از کاروبار هرکدامشان پرسیدم . فقط همان معلم کلاس سه دانشگاه
می رفت . آن که لنگر به سینه  انداخته بود ، شب ها انگلیسی می خواند که برود آمریکا .
چای و بساطی در کار نبود و ربع ساعتهای تفریح ، فقط توی دفتر جمع می
شدند  و درباره از نو . و این نمی شد . باید همه ی سنن را رعایت کرد .
 دست کردم و یک پنج تومانی روی میز گذاشتم و قرار شد قبل و منقلی تهیه کنند و خودشان
چای را راه بیندازند . بعد از زنگ قرار شد من سر صف نطقی بکنم . ناظم قضیه
 را در دو سه کلمه برای بچه ها گفت که من رسیدم و همه دست زدند . چیزی
نداشتم برایشان بگویم . فقط یادم است اشاره ای به این کردم که مدیر خیلی دلش
می خواست یکی از شما را به جای فرزند داشته باشد و حالا نمی داند با این همه فرزندچه
بکند؟!که بی صدا خندیدند و در میان صف های عقب یکی پکی زد به خنده .
واهمه برم داشت که  « نه بابا . کار ساده ای هم نیست ! » قبلا فکر کرده
 بودم که می روم و فارغ از دردسر اداره ی کلاس ، در اتاق را روی خودم می بندم و
کار خودم را می کنم . اما حالا می دیدم به این سادگی ها هم نیست .اگر فردا
یکی شان زد سر اون یکی را شکست ، اگر یکی زیر ماشین رفت ؛ اگر یکی از ایوان افتاد ؛
 چه خاکی به سرم خواهم ریخت ؟حالا من مانده بودم و ناظم که چیزی از لای
درآهسته خزید تو . کسی بود ؛ فراش مدرسه با قیافه ای دهاتی و ریش نتراشیده و قدی
کوتاه و گشاد گشاد راه می رفت و دست هایش را دور از بدن نگه می داشت.
 آمد و همان کنار د رایستاد . صاف توی چشمم نگاه می کرد . حال او را هم پرسیدم .
 هر چه بود او هم می توانست یک گوشه ی این بار را بگیرد .در یک دقیقه همه
 ی درد دل هایش را کرد و التماس دعا هایش که تمام شد ، فرستادمش برایم چای
 درست کند و بیاورد .بعد از آن من به ناظم پرداختم . سال پیش ، از دانشسرای
 مقدماتی در آمده بود . یک سال گرمسار و کرج کار کرده بود و امسال آمده بود
 اینجا . پدرش دو تا زن داشته . از اولی دوتا پسر که هر دوتا چاقو کش از
 آب در آمده اند و ازدومی فقط اومانده بود که درس خوان شده و سرشناس و نان
مادرش را می دهد که مریض است و از پدر سال هاست که خبری نیست و ...
.. یک اتاق گرفته اند به پنجاه تومان و صد و پنجاه تومان حقوق به جایی نمی رسد
 و تازه زور که بزند سه سال دیگرمی تواند از حق فنی نظامت مدرسه استفاده کند
...بعد بلند شدیم که به کلاسها سرکشی کنیم .بعد با ناظم به تک تک کلاسها سر
 زدیم در این میان من به یاد دوران
دبستان خودم افتادم .در کلاس ششم را باز کردیم « ... ت بی پدرو مادر »
 جوانک بریانتین زده خورد توی صورت مان . یکی از بچه ها صورتش مثل چغندر
 قرمز بود . لابد بزک فحش هنوز باقی بود . قرائت فارسی داشتند .
معلم دستهایش توی جیبش بود و سینه اش را پیش داده بود و زبان به شکایت باز کرد :
- آقای مدیر ! اصلا دوستی سرشون نمی شه . تو سری می خوان .
 ملاحظه کنید بنده با چه صمیمیتی ....
حرفش را در تشدید « ایت » بریدم که :
- صحیح می فرمایید . این بار به من ببخشید . و از در آمدیم بیرون .بعد از آن
به اطاقی که در آینده مال من بود سرزدیم .بهتر از این نمی شد .
بی سرو صدا ، آفتاب رو ، دور افتاده .
وسط حیاط ، یک حوض بزرگ بود و کم عمق . تنها قسمت ساختمان بودکه رعایت حال
بچه های قد و نیم قد در آن شده بود .دور حیاط دیوار بلندی بود درست مثل دیوار چین .
سد مرتفعی در مقابل فرار احتمالی فرهنگ و ته حیاط مستراح و اتاق فراش بغلش
و انبار زغال و بعد هم یک کلاس .به مستراح هم سرکشیدیم . همه بی در
وسقف و تیغه ای میان آنها .نگاهی به ناظم کردم که پا به پایم می آمد . گفت :
«- دردسر عجیبی شده آقا . تا حالا صد تا کاغذ به اداره ی ساختمان نوشتیم آقا .
 می گند نمی شه پول دولت رو تو ملک دیگرون خرج کرد .»
- «گفتم راست میگند . »
دیگه کافی بود . آمدیم بیرون . همان توی حیاط تا نفسی تازه کنیم وضع مالی و بودجه
و ازین حرفها ی مدرسه را پرسیدم . هر اتاق ماهی پانزده ریالحق نظافت داشت .
 لوازم التحریر و دفترها را هم اداره ی فرهنگ می داد . ماهی بیست و پنج
تومان هم برای آب خوردن داشتند که هنوز وصول نشده بود . برای نصب هر
 بخاری سالی سه تومان . ماهی سی تومان هم تنخواه گردان مدرسه بود که مثل پول آب
 سوخت شده بود و حالا هم ماه دوم سال بود . اواخر آبان .حالیش کردم که
حوصله ی این کارها را ندارم و غرضم را از مدیر شدن برایش خلاصه کردم و گفتم
حاضرم همه ی اختیارات  را به او بدهم .« اصلا انگار که هنوز مدیر نیامده .»
 مهر مدرسه هم پهلوی خودش باشد . البته او را هنوز نمی شناختم . شنیده بودم که
مدیرها قبلا ناظم خودشان را انتخاب می کنند ، اما من نه کسی را سراغ داشتم و نه
حوصله اش را . حکم خودم را هم به زور گرفته بودم . سنگ هامان را واکندیم
 و به دفتر رفتیم و چایی را که فراش از بساط خانه اش درست کرده بود ، خوردیم
 تازنگ را زدند و بازهم زدندو من نگاهی به پرونده های شاگرد ها کردم که هر کدام
عبارت بود از دو برگ کاغذ . از همین دو سه برگ کاغذ دانستم که اولیای بچه ها
اغلب زارع و باغبان و اویارند و قبل از اینکه زنگ آخر را بزنند و مدرسه تعطیل بشود
بیرون آمدم . برای روز اول خیلی زیاد بود .

۳

فردا صبح رفتم مدرسه . بچه ها با صف هاشان به طرف کلاسها می رفتند و ناظم
چوب به دست توی ایوان ایستاده بود و توی دفتر دوتا از معلم ها بودند . معلوم شد
 کار هر روزه شان است . ناظم را هم فرستادم سر یک کلاس دیگر و خودم آمدم دم
در مدرسه به قدم زدن ؛ فکر کردم از هر طرف که بیایند مرا این ته ، دم در مدرسه
 خواهند دیدو تمام طول راه در ین خجالت خواهند ماند و دیگر دیر نخواهند آمد .یک
سیاهی ازته جاده ی جنوبی پیداشد .جوانک بریانتین زده بود . مسلما او هم مرا می
دید ، ولی آهسته ترا ز آن می آمد که یک معلم تاخیر کرده جلوی مدیرش می آمد . جلوتر
 که آمد حتی شنیدم که سوت می زد . اما بی انصاف چنان سلانه سلانه می آمد که
دیدم جای هیچ جای گذشت نیست . اصلا محل سگ به من نمی گذاشت . داشتم از
 کوره در می رفتم که یک مرتبه احساس کردم تغییری در رفتار خود داد و تند کرد .
 به خیر گذشت و گرنه خدا عالم است چه اتفاقی می افتاد .سلام که کرد مثل این که
 می خواست چیزی بگوید که پیش دستی کردم :
- بفرمایید آقا . بفرمایید ، بچه ها منتظرند .
واقعا به خیر گذشت . شاید اتوبوسش دیر کرده . شاید راه بندان بوده ؛ جاده
 قرق بوده و باز یک گردن کلفتی از اقصای عالم می آمده که ازین سفره ی مرتضی
علی بی نصیب نماند .به هر صورت در دل بخشیدمش . چه خوب شد که بدوبی راهی
نگفتی ! که از دور علم افراشته ی هیکل معلم کلاس چهارم نمایان شد .
از همان ته مرا دیده بود . تقریبا می دوید .تحمل این یکی را نداشتم .« بدکاری
 می کنی . اول بسم الله و مته به خشخاش !» رفتم و توی دفتر نشستم و خودم را
به کاری مشغول کرد م که هن هن کنان رسید . چنان عرق از پیشانی اش می ریخت
 که راستی خجالت کشیدم . یک لیوان آب از کوه به دستش دادم و مسخ شده ی
خنده اش را با آب به خوردش دادم و بلند که شد برود ، گفتم :
 - «عوضش دو کیلو لاغر شدید .»
برگشت نگاهی کرد و خنده ای و رفت .ناگهان ناظم از دروارد شد و از را ه نرسیده گفت :
- دید ید آقا ! این جوری می آند مدرسه . اون قرتی که عین خیالش هم نبود آقا !
 اما این یکی ..»
از او پرسیدم :
 - «انگار هنوز دو تا از کلاسها ولند ؟»
- «بله آقا . کلاس سه ورزش دارند . گفتم بنشینند دیکته بنویسند آقا . معلم
حساب پنج و شش هم که نیومده آقا .»
در همین حین یکی از عکس های بزرگ دخمه های هخامنشی را که به دیوار کوبیده
بود پس زد و :
- «نگاه کنید آقا ...»
روی گچ دیوار با مداد قرمز و نه چندان درشت ، به عجله و ناشیانه علامت داس کشیده
 بودند . همچنین دنبال کرد :
« از آثار دوره ی اوناست آقا . کارشون همین چیزها بود . روزنومه بفروشند .
 تبلیغات کنند و داس چکش بکشند آقا . رییس شون رو که گرفتند چه جونی کندم آقا
 تاحالی شون کنم که دست وردارند آقا . و از روی میز پرید پایین .»
-«گفتم مگه باز هم هستند ؟»
- «آره آقا ، پس چی ! یکی همین آقازاده که هنوز نیومده آقا . هر روز نیم ساعت
 تاخیر داره آقا . یکی هم مثل کلاس سه .»
- «خوب چرا تا حالا پاکش نکردی ؟»
- «به ! آخه آدم درددلشو واسه ی کی بگه ؟ آخه آقا در میان تو روی آدم می گند
جاسوس ، مامور ! باهاش حرفم شد ه آقا . کتک و کتک کاری !»
و بعد یک سخنرانی که چه طور مدرسه را خراب کرده اند و اعتماد اهل محله را چه طور
 از بین برده اند که نه انجمنی ، نه کمکی به بی بضاعت ها ؛ و از این حرف ها .
بعد از سخنرانی آقای ناظم دستمالم را دادم که آن عکس ها را پاک کند و بعد هم راه افتاد -
م که بروم سراغ اتاق خودم . در اتاقم را که باز کردم ، داشتم دماغم با بوی خاک نم کشید ه-
 اش اخت می کردم که آخرین معلم هم آمد . آمدم توی ایوان و با صدای
بلند ، جوری که در تمام مدرسه بشنوند ، ناظم را صدازدم و گفتم با قلم قرمز برا ی آقا
یک ساعت تاخیر بگذارند .


۴

روز سوم باز اول وقت مدرسه بودم . هنوز از پشت دیوار نپیچیده بودم که صدای
سوز و بریز بچه ها به پیشبازم آمد . تند کردم . پنج تا از بچه ها توی ایوان به
خودشان می پیچیدند و ناظم ترکه ای به دست داشت و به نوبت به کف دست شان می -
زد .بچه ها التماس می کردند  ؛ گریه می کردند؛ اما دست شان را هم دراز می کردند .
نزدیک بود داد بزنم یا با لگد بزنم و ناظم را پرت کنم آن طرف . پشتش به من بود
و من را نمی دید .ناگهان زمزمه ای توی صف ها افتاد که یک مرتبه مرا به صرافت
انداخت که در مقام مدیریت مدرسه ، به سختی می شود ناظم را کتک زد . این بود
که خشمم را فرو خوردم و آرام از پله ها رفتم بالا. ناظم ، تازه متوجه من شده بود
 درهمین حین دخالتم را کردم و خواهش کردم این بار همه شان را به من ببخشند .
نمی دانم چه کار خطایی از آنها سر زده بود که ناظم را تا این حد عصبانی کرده بود .
بچه ها سکسکه کنان رفتند توی صف ها و بعد زنگ را زدند و صف ها رفتند به کلاس ها
 و دنبال شان هم معلم ها که همه سر وقت حاضر بودند . نگاهی به ناظم انداختم که
تازه حالش سر جا آمده بود و گفتم در آن حالی که داشت ، ممکن بود گردن یک کدام -
شان را بشکند . که مرتبه براق شد :
-« اگه یک روز جلو شونو نگیرید سوارتون می شند آقا . نمی دونید چه قاطرهای
 چموشی شده اند آقا .»
مثل بچه مدرسه ای ها آقا آقا می کرد . موضوع را برگرداندم و احوال مادرش را
پرسیدم . خنده ، صورتش را از هم باز کرد و صدا زد فراش برایش آب بیاورد .
یاد م هست آن روز نیم ساعتی برای آقای ناظم صحبت کردم . پیرانه . و او جوان
بود و زود می شد رامش کرد . بعد ازش خواستم که ترکه ها را بشکند و آن وقت من رفتم سراغ اتاق خودم .

۵

در همان هفته ی اول به کارها وارد شد م . فردای زمستان و نه تا بخاری زغال سنگی
 و روزی چهار بار آب آوردن و آب و جاروی اتاق ها با یک فراش جور در نمی آید .
 یک فراش دیگر از اداره ی فرهنگ خواستم که هر روز منتظر ورودش بودیم .بعد-
 از ظهرها را نمی رفتم . روزهای اول با دست و دل لرزان ، ولی سه چهار روزه
جرات پیدا کردم .احساس می کردم که مدرسه زیاد هم محض خاطر من نمی گردد .
 کلاس اول هم یکسره بود و به خاطر بچه های جغله دلهره ای نداشتم . در بیابان های
اطراف مدرسه هم ماشینی آمد و رفت نداشت و گرچه پست و بلند بود اما به هر
صورت از حیاط مدرسه که بزرگ تر بود . معلم ها هم ، هر بعد از ظهری دوتاشان به
نوبت می رفتند یک جوری باهم کنار آمده بودند.و ترسی هم از این نبود که بچه ها از
علم و فرهنگ ثقل سرد بکنند .یک روز هم بازرس آمد و نیم ساعتی پیزر لای پالان هم
گذاشتیم و چای و احترامات متقابل ! و در دفتر بازرسی تصدیق کرد که مدرسه «
با وجود عدم وسایل » بسیار خوب اداره می شود . بچه ها مدام در مدرسه زمین
می خوردند ، بازی می کردند ، زمین می خوردند . مثل اینکه تاتوله خورده بودند .
 ساده ترین شکل بازی هایشان در ربع ساعت های تفریح ، دعوا بود .
فکر می کردم علت این همه زمین خوردن شاید این باشد که بیش تر شان کفش حسابی
ندارند . آنها هم که داشتند ، بچه ننه بودند و بلد نبودند بدوند و حتی راه بروند .این
بودکه روزی دو سه بار ، دست و پایی خراش بر می داشت .پرونده ی برق و تلفن
مدرسه را از بایگانی بسیار محقر مدرسه بیرون کشیده بودم و خوانده بودم . اگر یک
 خرده می دویدی تا دوسه سال دیگر هم برق مدرسه درست می شد و هم تلفنش .دوباره
سری به اداره ساختمان زدم و موضوع را تازه کردم و به رفقایی که دورادور در اداره ی
برق و تلفن داشتم ، یکی دو بار رو انداختم که اول خیال می کردند کار خودم را
 می خواهم به اسم مدرسه راه بیندازم و ناچار رها کردم . این قدر بود که ادای وظیفه
ای می کرد .مدرسه آب نداشت . نه آب خوراکی و نه آب جاری . با هرز-
اب بهاره ، آب انبار زیر حوض را می انباشتند که تلمبه ای سرش بود و حوض را با همان
 پر می کردند و خود بچه ها .  اما برای آب خوردن دو تا منبع صد لیتری داشتیم
از آهن سفید که مثل امامزاده ای یا سقا خانه ای دو قلو ، روی چهار پایه کنار حیاط بود
و روزی دو بار پر و خالی می شد . این آب را از همان باغی می آوردیم که
ردیف کاج هایش روی آسمان ، لکه ی دراز سیاه انداخته بود .البته فراش می آورد .
 با یک سطل بزرگ و یک آب پاش که سوراخ بود و تا به مدرسه می رسید ، نصف شده
بود . هردورا از جیب خودم دادم تعمیرکردند.یک روز هم مالکمدرسه آمد.پیرمردی
 موقر و سنگین که خیال می کرد برای سرکشی به خانه ی مستاجر نشینش آمده . از
در وارد نشده فریادش بلند شد و فحش را کشید به فراش و به فرهنگ که چرا بچه ها
 دیوار مدرسه را با زغال سیاه کرده اند واز همین توپ و تشرش شناختمش .کلی با
 او صحبت کردیم البته او دو برابر سن من را داشت . برایش چای هم آوردیم و با
معلم ها آشنا شد و قول ها داد و رفت . کنه ای بود . درست یک پیرمرد . یک ساعت
ونیم درست نشست . ماهی یک بار هم این برنامه را داشتند که بایست پیهش را به تن
 می مالیدم .اما معلم ها . هر کدام یک ابلاغ بیست و چهار ساعته در دست داشتند
، ولی در برنامه به هر کدام شان بیست ساعت در س بیشتر نرسیده بود . کم کم قرار
 شد که یک معلم از فرهنگ بخواهیم و به هر کدام شان هجده ساعت درس بدهیم ، به
شرط آنکه هیچ بعد از ظهری مدرسه تعطیل نباشد . حتی آن که دانشگاه می رفت
می توانست با هفته ای هجده ساعت درس بسازد . و دشوارترین کار همین بود که
با کدخدا منشی حل شد و من یک معلم دیگر از فرهنگ خواستم .


۶

اواخر هفته ی دوم ، فراش جدید آمد . مرد پنجاه ساله ای باریک و زبر و زرنگ که
شبکلاه می گذاشت و لباس آبی می پوشید  و تسبیح می گرداند و از هر کاری سر رشته
داشت .آب خوردن را نوبتی می آوردند . مدرسه تر وتمیز شد و رونقی گرفت .
فراش جدید سرش توی حساب بود .هر دو مستخدم با هم تمام بخاری را راه انداختند و
یک کارگر هم برای کمک به آنها آمد . فراش قدیمی را چهار روز پشت سر هم ،
سر ظهر می فرستادیم اداره ی فرهنگ و هر آن منتظر زغال بودیم .هنوز یک هفته از
آمد ن فراش جدید نگذشته بودکه صدای همه ی معلم ها در آمده بود . نه به هیچ -
کدامشان سلام می کرد و نه به دنبال خرده فرمایش هایشان می رفت . درست است
که به من سلام می کرد ، اما معلم ها هم ، لابد هر کدام در حدود من صاحب فضایل و عنوان
 و معلومات بودند که از یک فراش مدرسه توقع سلام داشته باشند . اما انگار نه انگار .
بدتر از همه این که سر خر معلم ها بود . من که از همان اول ، خرجم را
سوا کرده بودم و آن ها را آزاد گذاشته بودم که در مواقع بیکاری در دفتر را روی
خودشان ببندند و هر چه می خواهند بگویند و هر کاری می خواهند بکنند . اما او در
 فاصله ی ساعات درس ، همچه که معلم ها می آمدند ،می آمد توی دفتر و همین طوری
گوشه ی اتاق می ایستاد و معلم ها کلافه می شدند . نه می توانستند شلکلک های معلمی-
 شان را در حضور او کنار بگذارند  و نه جرات می کردند به او چیزی بگویند . بد
زبان بود و از عهده ی همه شان بر می آمد . یکی دوبار دنبال نخود سیاه فرستاده
بودندش . اما زرنگ بود و فوری کار را انجام می داد و بر می گشت . حسابی موی
 دماغ شده بود .ده سال تجربه این حداقل را به من آموخته بود که اگر معلم ها در ربع
 ساعت های تفریح نتوانند بخندند ، سر کلاس ، بچه های مردم را کتک خواهند زد .این
بود که دخالت کردم . یک روز فراش جدید را صدا زدم . اول حال وا حوالپرسی
و بعد چند سال سابقه دارد و چند تا بچه و چه قد رمی گیرد ... که قضیه حل شد .
 سی صد و خرده ای حقوق می گرفت . با بیست و پنج سال سابقه .
کا راز همین جا خراب بود . پیدا بود که معلم ها حق دارند اورا غریبه بدانند .
نه دیپلمی ، نه کاغذ پاره ای ، هر چه باشد یک فراش که بیشتر نبود ! وتازه قلدر هم بود
 و حق هم داشت . اول به اشاره و کنایه و بعد با صراحت بهش فهماندم که گر چه
معلم جماعت اجر دنیایی ندارد ، اما از اوکه آدم متدین و فهمیده ای است بعید است و از
 این حرف ها ... که یک مرتبه پرید توی حرفم که :
-« ای آقا ! چه می فرمایید ؟ شما نه خودتون این کاره اید و نه اینارو می شناسید .
 امروز می خواند سیگار براشون بخرم ، فردا می فرستنم سراغ عرق .
من این ها رو می شناسم .»
راست می گفت . زودتر از همه، او دندان های مرا شمرده بود . فهمیده بود که
در مدرسه هیچ کاره ام .می خواستم کوتاه بیایم ، ولی مدیر مدرسه بود نو درمقابل یک
 فراش پررو ساکت ماندن !... که خر خر کامیون زغال به دادم رسید .
ترمز که کرد و صدا خوابید گفتم :
-« این حرف ها قباحت داره . معلم جماعت کجا پولش به عرق می رسه ؟
حالا بدو زغال آورده اند . و همین طور که داشت بیرون می رفت ، افزودم :
دو روز دیگه که محتاجت شد ند و ازت قرض خواستند با هم رفیق می شید .»
و آمدم توی ایوان . در بزرگ آهنی مدرسه را باز کرده بودند وکامیون آمده بود تو
 و داشتند بارش را جلوی انبار ته حیاط خالی می کردند و راننده ، کاغذی به دست
 ناظم داد که نگاهی به آن انداخت و مرا نشان داد که در ایوان بالا ایستاده بودم و فرستادش بالا .
 کاغذش را با سلام به دستم داد . بیجک زغال بود .رسید رسمی اداره ی فرهنگ
 بود در سه نسخه و روی آن ورقه ی ماشین شده ی « باسکول » که می گفت
 کامیون و محتویاتش جمعا دوازده خروار است .اما رسیدهای رسمی اداری فرهنگ
 ساکت بود ند. جای مقدار زغالی که تحویل مدرسه داده شده بود ، در هر سه نسخه
 خالی بود . پیدا بود که تحویل گیرند ه باید پرشان کند . همین کار را کردم .
 اوراق را بردم توی اتاق و با خودنویسم عدد را روی هر سه ورق نوشتم و امضاء
کردم و به دست راننده دادم که راه افتاد و از همان بالا به ناظم گفتم :
- «اگر مهر هم بایست زد ، خودت بزن بابا .»
و رفتم سراغ کارم که ناگهان در باز شد و ناظم آمد تو ؛ بیجک زغال دستش بود و :
- «مگه نفهمیدین آقا ؟ مخصوصا جاش رو خالی گذاشته بودند آقا ....»
 نفهمیده بودم . اما اگر هم فهمیده بودم ، فرقی نمی کرد و به هر صورت از چنین
کودنی نا به هنگام از جا در رفتم و به شدت گفتم :
- «خوب ؟»
- «هیچ چی آقا .... رسم شون همینه آقا . اگه باهاشون کنار نیایید کار-
مونو لنگ می گذارند آقا ....»
که از جا در رفتم . به چنین صراحتی مرا که مدیر مدرسه بودم در معامله شرکت
 می داد . و فریاد زدم :
- «عجب ! حالا سرکار برای من تکلیف هم معین می کنید ؟... خاک بر
سر این فرهنگ با مدیرش که من باشم ! برو ورقه رو بده دست شون ، گورشون رو
گم کنند . پدر سوخته ها ...»
چنان فریاد زده بودم که هیچ کس در مدرسه انتظار نداشت . مدیر سر به زیر و پا
به راهی بودم که از همه خواهش می کردم و حالا ناظم مدرسه ، داشت به من یاد می داد
که به جای نه خروار زغال مثلا هجده خروار تحویل بگیرم و بعد با اداره ی فرهنگ
کنار بیایم . هی هی !....تا ظهر هیچ کاری نتوانستم بکنم ، جز اینکه چند بار
متن استعفا نامه ام را بنویسم و پاره کنم ... قدم اول را این جور جلوی پای آدم می گذارند .


۷

بارندگی که شروع شد دستور دادم بخاری ها را از هفت صبح بسوزانند . بچه ها همیشه
زود می آمدند . حتی روزهای بارانی . مثل اینکه اول آفتاب از خانه بیرون شان می کنند .
 یا ناهار نخورده . خیلی سعی کردم یک روز زودتر از بچه ها مدرسه
 باشم . اما عاقبت نشد که مدرسه را خالی از نفسبه علم آلوده ی بچه ها استنشاق کنم .
 ا زراه که می رسیدند دور بخاری جمع می شد ند و گیوه هاشان را خشک می کردند .
 و خیلی زود فهمیدم که ظهر در مدرسه ماند ن هم مساله کفش بود . هر که داشت
نمی ماند .این قاعده در مورد معلم ها هم صدق می کرد اقلا یک پول واکس
جلو بودند . وقتی که باران می بارید تما م کوهپایه و بدتر از آن تمام حیاط مدرسه گل
می شد .بازی و دویدن متوقف شده بود . مدرسه سوت و کوربود .این جا هم مساله
کفش بود .چشم اغلب شان هم قرمز بود .پیدا بود باز آن روز صبح یک فصل گریه
کرده اند و در خانه شان علم صراطی بوده است.مدرسه داشت تخته می شد .
 عده ی غایبها ی صبح ده برابر شده بود و ساعت اول هیچ معلمی نمی توانست درس بدهد .
 دست های ورم کرده و سرمازده کار نمی کرد .حتی معلم کلاس اول مان
هم می دانست که فرهنگ و معلومات مدارس ما صرفا تابع تمرین است . مشق وتمرین .
ده بار بیست بار . دست یخ کرده بیل و رنده را هم نمی تواند به کار بگیرد که
 خیلی هم زمخت اند و دست پر کن . این بود که بفکر افتادیم .فراش جدید وارد تر از
همه ما بود . یک روز در اتاق دفتر ، شورا مانند ی داشتیم که البته او هم بود .
 خودش را کم کم تحمیل کرده بود . گفت حاضر است یکی از دم کلفت های همسایه ی
مدرسه را وادارد که شن برای مان بفرستد به شرط آن که ما هم برویم و از انجمن
 محلی برای بچه ها کفش و لباس بخواهیم .قرار شد خودش قضیه را دنبال کند که هفته ی
آینده جلسه شان کجاست و حتی بخواهد که دعوت مانندی از ما بکنند .دو روز بعد سه
 تا کامیون شن آمد . دوتایش را توی حیاط مدرسه ، خالی کردیم و سومی را دم در
مدرسه ، و خود بچه ها نیم ساعته پهنش کردند .با پا و بیل  و هر چه که به دست
 می رسید. عصر همان روز مارا به انجمن دعوت کردند .
خود من و ناظم باید می رفتیم . معلم کلاس چهارم را هم با خودمان بردیم . خانه ای
 که محل جلسه ی آن شب انجمن بود ، درست مثل مدرسه ، دور افتاده و تنها بود .
قالی ها و کناره ها را به فرهنگ می آلودیم و می رفتیم . مثل اینکه سه تا سه تا روی
 هم انداخته بودند . اولی که کثیف شد دومی .به بالا که رسیدیم یک حاجی آقا در
حال نماز خواند ن بود . و صاحب خانه با لهجه غلیظ یزدی به استقبال مان آمد .
همراهانم را معرفی کردم و لابد خودش فهمید مدیرکیست .برای ما چای آوردند .
 سیگارم را چاق کردم و با صاحب خانه از قالی هایش حرف زدیم . ناظم به بچه -
هایی می ماند که در مجلس بزرگترها خواب شان می گیرد و دل شان هم نمی خواست
 دست به سر شوند .سر اعضای انجمن باز شده بود . حاجی آقا صندوقدار بود .
 من وناظم عین دو طفلان مسلم بودیم و معلم کلاس چهارم عین خولی وسط مان نشسته .
اغلب اعضای انجمن به زبان محلی صحبت می کرد ند و رفتار ناشی داشتند .
 حتی یک کدامشان نمی دانستند که دست و پاهای خود را چه جور ضبط وربط کنند .
بلند بلند حرف می زدند . درست مثل اینکه وزارت خانه ی دواب سه تا حیوان تازه
برای باغ وحش محله شان وارد کرده .جلسه که رسمی شد ، صاحب خانه معرفی مان
کرد و شروع کردند . مدام از خودشان صحبت می کردند از اینکه دزد دیشب فلان -
جا را گرفته و باید درخواست پا

/ 2 نظر / 133 بازدید
ره جو

جناب استاد سلام امیدوارم دعای شما پدر گرامی در حق ما جوانان مورد استجابت قرار گیرد و ما را از خیر دعای خود محروم نسازید

مصطفی مردانی

سلام دکتر گفته باشیم نگی نگفتی. به مناسبت تولد شاعر زن ایرانی - فروغ فرخزاد - در روز چهاردهم دی ماه، ساعت 16 الی 18 برنامه فروغ خوانی خواهیم داشت. از تمام دوستانی که مایلند در این برنامه شرکت کنند، همین جا دعوت به عمل می¬آوریم تا در این مراسم شاعرانه شرکت نمایند. مکان: تهران، عباس آباد، خیابان شهید بهشتی، نبش میرعماد، ساختمان گلدیس. زمان: روز شنبه، 14 دی ماه، ساعت 16 الی 18 برای شرکت در جلسه دیوان فروغ فراموش نشود. هم چنین به دلیل کمی جا و برنامه ریزی برای عزیزان، خواهشمند است از قبل هماهنگ نمایید.