مدیر مدرسه از جلال آل احمد ۲


۱۰

هنوز برف اول نباریده بود که یک روز عصر ، معلم کلاس چهار رفت زیر ماشین .
 زیر یک سواری . مثل همه ی عصر ها من مدرسه نبودم .دم غروف بودکه فراش
قدیمی مدرسه دم درخونه مون ، خبرش را آورد .که دویدم به طرف لباسم و تا حاضر
بشوم ، می شنیدم که دارد قضیه را برای زنم تعریف می کند .ماشین برای یکی از
آمریکایی هابوده . باقیش را ازخانه که در آمدیم برایم تعریف کرد . گویا یارو
خودش پشت فرمون بوده و بعد هم هول شده و در رفته . بچه ها خبر را به مدرسه
برگردانده اند و تا فراش و زنش برسند ، جمعیت و پاسبان ها سوارش کرده بودند و
فرستاده  بوده اند مریض خانه .به اتوبوس که رسیدم ، دیدم لاک پشت است . فراش
را مرخص کردم و پریدم توی تاکسی .اول رفتم سراغ پاسگاه جدید کلانتری .
 تعاریف تکه و پاره ای از پرونده مطلع بود . اما پروند ه تصریحی نداشت که راننده
 که بوده .اما هیچ کس نمی دانست عاقبت چه بلایی بر سر معلم کلاس چهار ما آمده است .
کشیک پاسگاه همین قدر مطلع بود که درین جور موارد « طبق جریان اداری » اول
 می روند سرکلانتری ، بعد دایره ی تصادفات و بعد بیمارستان .اگر آشنا در نمی -
آمدیم ، کشیک پاسگاه مسلما نمی گذاشت به پرونده نگاه چپ بکنم . احساس کردم میان
 اهل محل کم کم دارم سرشناس می شوم . و از این احساس خند ه ام گرفت .
ساعت 8 دم در بیمارستان بودم ، اگر سالم هم بود حتما یه چیزیش شده بود. همان
طور که من یه چیزیم می شد . روی در بیمارستان نوشته شده بود :« از ساعت
7 به بعد ورود ممنوع » .در زدم . از پشت در کسی همین آیه را صادر کرد .
 دیدم فایده ندارد و باید از یک چیزی کمک بگیرم . از قدرتی ، از مقامی ، از هیکلی ،
 از یک چیزی . صدایم را کلفت کردم و گفتم :« من ...»می خواستم
بگویم من مدیرمدرسه ام . ولی فورا پشیمان شدم . یارو لابد می گفت مدیر کدام
مدرسه کدام سگی است؟ این بود با کمی مکث و طمطراق فراوان جمله ام را این طور
تمام کردم :
- «..... بازرس وزارت فرهنگم .»
که کلون صدایی کرد و لای در باز شد .یارو با چشم هایش سلام کرد .رفتم تو
و باهمان صدا پرسیدم :
- «این معلمه مدرسه که تصادف کرده ........»
تا آخرش را خواند . یکی را صدا زد و دنبالم فرستاد که طبقه ی فلان ، اتاق فلان .
 از حیاط به راهرو و باز به حیاط دیگر که نصفش را برف پوشانده بود و من چنان می -
دویدم که یارو از عقب سرم هن هن می کرد .طبقه اول و دوم و چهارم .چهارتا
پله یکی . راهرو تاریک بود و پر از بوهای مخصوص بود .هن هن کنان دری را
نشان داد که هل داد م و رفتم تو .بو تند تر بود و تاریکی بیشتر .تالار ی بود پر از
 تخت و جیر جیر کفش و خرخر یک نفر . دور یک تخت چهار نفر ایستاده بودند .
 حتما خودش بود . پای تخت که رسیدم ، احساس کردم همه ی آنچه ا زخشونت و
تظاهر و ابهت به کمک خواسته بودم آب شد و بر سر و صورتم راه افتاد . و این
معلم کلاس چهارم بود مدرسه ام .سنگین  و با شکم بر آمده دراز کشیده بود. خیلی
کوتاه تر از زمانی که سر پا بود به نظرم آمد . صورت و سینه اش از روپوش چرک
 مرد بیرون بود.صورتش را که شسته بودند کبود کبود بود ، درست به رنگ جای سیلی
 روی صورت بچه ها . مرا که دید ، لبخند و چه لبخندی ! شاید می خواست
بگوید مدرسه ای که مدیرش عصر ها سرکار نباشد ، باید همین جورها هم باشد .
خنده توی صورت او همین طور لرزید و لرزید تا یخ زد .
« آخر چرا تصادف کردی ؟....»
مثل این که سوال را از و کردم . اما وقتی که دیدم نمی تواند حرف بزند و به جای
هر جوابی همان خند ه ی یخ بسته را روی صورت دارد ، خودم را به عنوان او دم
چک گرفتم .« آخه چرا ؟ چرا این هیکل مدیرکلی را با خود ت این قد راین ور
 و آن ور می بری تا بزنندت ؟ تا زیرت کنند ؟ مگر نمی دانستی که معلم
حق ندارد این قدر خوش هیکل باشد ؟ آخر چرا تصادف کردی ؟»به چنان عتاب و
 خطابی این ها را می گفتم که هیچ مطمئن نیستم بلند بلند به خودش نگفته باشم .
و یک مرتبه به کله ام زد که « مبادا خودت چشمش زده باشی ؟» و بعد :« احمق
خاک بر سر ! بعد از سی و چند سال عمر ، تازه خرافاتی شدی!» و چنان از خودم
بی زاریم گرفت که می خواستم به یکی فحش بدهم ، کسی را بزنم . که چشمم
به دکتر کشیک افتاد .
-«مرده شور این مملکتو ببره . ساعت چهار تا حالا از تن این مرد خون می ره .
 حیفتون نیومد ؟...»
دستی روی شانه ام نشست و فریادم را خواباند . برگشتم پدرش بود . او هم می خندید .
دو نفر دیگر هم با او بودند .همه دهاتی وار ؛ همه خوش قد و قواره . حظ کردم !
 آن دو تا پسرهایش بودند یا برادر زاده هایش یا کسان دیگرش . تازه داشت
گل از گلم می شکفت که شنیدم :
- «آقا کی باشند ؟»
این راهم دکتر کشیک گفت که من باز سوار شد م :
- «مرا می گید آقا ؟ من هیشکی . یک آقا مدیر کوفتی . این هم معلمم . »
که یک مرتبه عقل هی زد و « پسر خفه شو » و خفه شدم . بغض توی گلویم بود .
دلم می خواست یک کلمه دیگر بگوید . یک کنایه بزند ... نسبت به مهارت هیچ
دکتری تا کنون نتوانسته ام قسم بخورم . دستش را دراز کرد که به اکراه فشار
دادم و بعد شیشه ی بزرگی را نشانم داد که وارونه بالای تخت آویزان بود
و خر فهمم کرد که این جوری غذا به او می رسانند و عکس هم گرفته اند و تا فردا صبح اگر
زخم ها چرک نکند ، جا خواهند انداخت و گچ خواهند کرد .که یکی دیگر از راه رسید .
 گوشی به دست و سفید پوش و معطر . با حرکاتی مثل آرتیست سینما .
 سلامم کرد . صدایش در ته ذهنم چیزی را مختصر تکانی داد .اما احتیاجی به
کنجکاوی نبود . یکی از شاگردها ی نمی دانم چند سال پیشم بود . خودش خودش را
 معرفی کرد . آقای دکتر ...! عجب روزگاری !
هر تکه از وجودت را با مزخرفی از انبان مزخرفاتت ، مثل ذره ای روزی در خاکی
ریخته ای که حالا سبز کرده . چشم داری احمق .این تویی که روی تخت دراز
کشیده ای . ده سال آزگار از پلکان ساعات و دقایق عمرت هر لحظه یکی بالا رفته
 و تو فقط خستگی این بار را هنوز در تن داری .این جوجه فکلی و جوجه های دیگر
که نمی شناسی شان ، همه از تخمی سر در آورده اند که روزی حصار جوانی تو بوده
و حالا شکسته و خالی مانده .دستش را گرفتم و کشیدمش کناری و در گوشش هر چه
 بد و بی راه می دانستم ، به او و همکارش و شغلش دادم . مثلا می خواستم سفارش
 معلم کلاس چهار مدرسه ام را کرده باشم . بعد هم سری برای پدر تکان دادم و
گریختم .از در که بیرون آمد م ، حیاط بود و هوای بارانی . از در بزرگ که بیرون
 آمد م  به این فکر می کردم که « اصلا به تو چه ؟ اصلا چرا آمدی ؟ می خواستی
کنجکاوی ات را سیرکنی ؟» و دست آخر به این نتیجه رسیدم که
« طعمه ای برای میز نشین های شهر بانی و دادگستری به دست آمده و تو نه می توانی
 این طعمه را از دست شان بیرون بیاوری و نه هیچ کاردیگری می توانی بکنی ...»
 و داشتم سوار تاکسی می شدم تا برگردم خانه که یک دفعه به صرافت افتادم که
« اقلا چرا نپرسیدی چه بلایی به سرش آمده ؟» خواستم عقب گرد کنم ، اما هیکل کبود
معلم کلاس چهارم روی تخت بود و دیدم نمی توانم . خجالت می کشیدم و یا می -
ترسیدم .آن شب تا ساعت دو بیدار بودم و فردا یک گزارش مفصل به امضای مدیر
 مدرسه و شهادت همه ی معلم ها برای اداره ی فرهنگ و کلانتری محل و بعد هم دوندگی
در اداره ی بیمه و قرار بر این که روزی نه تومان بودجه برای خرج بیمارستان او
بدهند و عصر پس از مدتی رفتم مدرسه و کلاس ها را تعطیل کردم و معلم ها و بچه های
ششم را فرستادم عیادتش و دسته گل و ازین بازی ها ... و یک ساعتی در مدرسه تنها
ماندم و فارغ از همه چیز برای خودم خیال بافتم .... وفردا صبح پدرش
آمد سلام و احوالپرسی و گفت یک دست و یک پایش شکسته و کمی خونریزی داخل مغز و
 از طرف یارو آمریکاییه آمده اند عیادتش و وعده و وعید که وقتی خوب شد ، در اصل
چهار استخدامش کنند و  بازبان بی زبانی حالیم کرد که گزارش را بی خود داده ام و حالا
هم داده ام ، دنبالش نکنم و رضایت طرفین و کاسه ی از آش داغ تر و از این حرف ها ...خاک بر سر مملکت .

۱۱

اوایل امر توجهی به بچه ها نداشتم . خیال می کردم اختلاف سنی میان مان آن قدر
 هست که کاری به کار همدیگر نداشته باشیم . همیشه سرم به کار خودم بود
در دفتر را می بستم و درگرمای بخاری دولت قلم صدتا یک غاز می زدم .اما این
 کار مرتب سه چهار بیش تر دوام نکرد . خسته شد م . ناچار به مدرسه بیشتر
می رسیدم .یاد روزهای قدیمی با دوستان قدیمی به خیر چه آدم های پاک وبی آلایشی
 بودند  چه شخصیت های بی نام و نشانی و هر کدام با چه زبانی وبا چه ادا و اطوارهای
مخصوص به خودشان و این جوان های چلفته ای .چه مقلدهای بی دردسری برای فرهنگی
مابی ! نه خبری از دیروزشان داشتند و نه از املاک تازه ای که با هفتاد واسطه
به دست شان داده بودند ، چیزی سرشان می شد . بدتر از همه بی دست و پایی شان بود .
 آرام ومرتب درست مثل واگن شاه عبدالعظیم می آمدند و می رفتند .فقط بلد بودند
روزی ده دقیقه دیرتر بیایند و همین .و از این هم بدتر تنگ نظری شان بود . سه بار
 شاهد دعواهایی بودم که سر یک گلدان میخک یا شمعدانی بود .
بچه باغبان ها زیاد بودند و هر کدام شان حداقل ماهی یک گلدان میخک یا شمعدانی می آوردند
 که در آن برف و سرما نعمتی بود . اول تصمیم گرفتم ، مدرسه را با آن ها
زینت دهم . ولی چه فایده ؟ نه کسی آب شان می داد و نه مواظبتی .  و باز بدتر
از همه ی اینها ، بی شخصیتی معلم ها بود که درمانده ام کرده بود . دوکلمه نمی -
توانستند حرف بزنند .عجب هیچ کاره هایی بودند ! احساس کردم که  روز به روز
در کلاس ها معلم ها به جای دانش آموزان جاافتاده تر می شوند .در نتیجه گفتم بیش تر
 متوجه بچه ها باشم .آنها که تنها با ناظم  سر وکار داشتند و مثل این بودکه به من فقط
 یک سلام نیمه جویده بدهکارند . با این همه نومید کننده نبودند . توی کوچه مواظب -
شان بودم .می خواستم حرف و سخن ها و درد دل ها و افکارشان را از یک
 فحش نیمه کاره یا از یک ادای نیمه تمام حدس بزنم ، که سلام نکرده در می رفتند .
خیلی کم تنها به مدرسه می آمدند .پید ا بود که سر راه همدیگر می ایستند یا در خانه ی
یکدیگر می روند . سه چها رنفرشان هم با اسکورت می آمدند . از بیست سی نفری
که ناهار می ماندند ، فقط دو نفرشان چلو خورش می آوردند ؛ فراش اولی مدرسه
 برایم خبر می آورد . بقیه گوشت کوبیده ، پنیر گردوئی ، دم پختکی و از این جور
چیزها .دو نفرشان هم بودند که نان سنگک خالی می آوردند . برادر بودند .
پنجم و سوم . صبح که می آمدند ، جیب هاشان باد کرده بود . سنگک را نصف
می کردند و توی جیب هاشان می تپاندند و ظهر می شد ، مثل آن هایی که ناهارشان را
در خانه می خورند ، می رفتند بیرون . من فقط بیرون رفتن شان را می دیدم .
اما حتی همین ها هر کدام روزی ، یکی دو قران ا زفراش مدرسه خرت و خورت
می خریدند . ازهمان فراش قدیمی مدرسه که ماهی پنج تومان سرایداریش را وصول
 کرده بودم .هر روز که وارد اتاقم می شدم پشت سر من می آمد بارانی ام را بر
می داشت و شروع می کرد به گزارش دادن ، که دیروز باز دو نفر از معلم ها سر
یک گلدان دعوا کرده اند یا مامور فرماندار نظامی آمده یا دفتر دار عوض شده و از این
اباطیل .... پید ابود که فراش جدید هم در مطالبی که او می گفت ، سهمی دارد .
 یک روز در حین گزارش دادن ، اشاره ای کرد به این مطلب که دیروز عصر یکی
 از بچه های کلاس چهار دو تا کله قند به او فروخته است . درست مثل اینکه
سر کلاف را به دستم داده باشد پرسیدم :
- «چند ؟»
- «دوتومنش دادم آقا .»
- «زحمت کشیدی . نگفتی از کجا آورده ؟»
-« من که ضامن بهشت و جهنمش نبودم آقا .»
بعد پرسیدم :
- «چرا به آقای ناظم خبر ندادی؟»
می دانستم که هم او و هم فراش جدید ، ناظم را هووی خودشان می دانند و خیلی چیزهاشان
 از او مخفی بود .این بود که میان من و ناظم خاصه خرجی می کردند . در
جوابم همین طور مردد مانده بود که در باز شد و فراش جدید آمد تو . که :
- «اگه خبرش می کرد آقا بایست سهمش رو می داد ...»
اخمم را درهم کشیدم و گفتم :
-« تو باز رفتی تو کوک مردم ! اونم این جوری سر نزده که نمی آیند تو اتاق کسی ،
پیر مرد !»
و بعد اسم پسرک را ازشان پرسیدم و حالی شان کردم که چندان مهم نیست و فرستادم
شان برایم چای بیاورند . بعد کارم را زودتر تمام کردم و رفتم به اتاق دفتر احوالی از
 مادر ناظم پرسیدم و به هوای ورق زدن پرونده ها فهمیدم که پسرک شاگرد دوساله
 است و پدرش تاجر بازار . بعد برگشتم به اتاقم .یادداشتی برای پدر نوشتم که پس
فردا صبح ، بیاید مدرسه و دادم دست فراش جدید که خودش برساند و رسیدش را بیاورد .
 و پس فردا صبح یارو آمد .باید مدیر مدرسه بود تا دانست که اولیای اطفال چه راحت
 تن به کوچک ترین خرده فرمایش های مدرسه می دهند . حتم دارم که اگر
 از اجرای ثبت هم دنبال شان بفرستی به این زودی ها آفتابی نشوند .چهل و پنج ساله
 مردی بود با یخه ی بسته بی کراوات و پالتو یی که بیش تر به قبا می ماند . و
خجالتی می نمود . هنوزننشسته ، پرسیدم :
-«شما دو تا زن دارید آقا ؟»
درباره ی پسرش برای خودم پیش گویی هایی کرده بودم و گفتم این طوری به او رودست
می زنم .پیدا بو دکه از سوالم زیاد یکه نخورده است .گفتم برایش چای آوردند و
سیگاری تعارفش کردم که ناشیانه دود کرد از ترس این که مبادا جلویم در بیاید که -
به شما چه مربوط است و از این اعتراض ها -امانش ندادم و سوالم را این جور دنبال کردم :
-« البته می بخشید . چون لابد به همین علت بچه شما دو سال در یک کلاس مانده .»
شروع کرده بودم برایش یک میتینگ بدهم که پرید وسط حرفم :
- به سر شما قسم ، روزی چهار زار پول تو جیبی داره آقا . پدر سوخته ی نمک
به حروم !...»
حالیش کردم که علت پول تو جیبی نیست و خواستم که عصبانی نشود و قول گرفتم که
اصلا به روی پسرش هم نیاورد و ان وقت میتینگم را برایش دادم که لابد پسر درخانه
مهر و محبتی نمی بیند و غیب گویی های دیگر ... تاعاقبت یارو خجالتش ریخت
و سر درد و دلش باز شد که عفریته زن اولش همچه بوده و همچون بوده و پسرش
هم به خودش برده و کی طلاقش داده و از زن دومش چند تا بچه دارد و این نره خر حالا
باید برای خودش نان آور شده باشد و زنش حق دارد که با دو تا بچه ی خرده پا به او
نرسد .... من هم کلی برایش صحبت کردم .چایی دومش را هم سر کشید و
 قول هایش را که داد و رفت ، من به این فکر افتادم که « نکند علمای تعلیم و تربیت
 هم ، همین جورها تخم دوزرده می کنند !»

۱۲

یک روز صبح که رسیدم ، ناظم هنوز نیامده بود . از این اتفاق ها کم می افتاد .
ده دقیقه ای از زنگ می گذشت و معلم ها در دفتر سرگرم اختلاط بودند .خودم هم
وقتی معلم بودم به این مرض دچار بودم . اما وقتی مدیر شدم تازه فهمیدم که معلم ها
چه لذتی می برند . حق هم داشتند . آدم وقتی مجبور باشد شکلکی را به صورت
بگذارد که نه دیگران ا زآن می خندند و نه خود آدم لذتی می برد ، پیداست که رفع تکلیف
می کند . زنگ را گفتم زدند و بچه ها سر کلاس رفتند .دو تا از کلاس ها بی
معلم بود . یکی از ششمی ها را فرستاد م سر کلاس سوم که برای شان دیکته
بگوید و خودم رفتم سرکلاس چهار .مدیر هم که باشی ، باز باید تمرین کنی که
مبادا فوت و فن معلمی از یادت برود .در حال صحبت با بچه ها بودم که فراش خبر آورد که
 خانمی توی دفتر منتظرم است. خیال کردم لابد همان زنکه ی بیکاره ای است که هفته ای
یک بار به هوای سرکشی ، به وضع درس و مشق بچه اش سری می زند .زن سفید
رویی بود با چشم های درشت محزون و موی بور. بیست و پنج ساله هم نمی نمود . اما
بچه اش کلاس سوم بود .روزاول که دیدمش لباس نارنجی به تن داشت و تن
 بزک کرده بود . از زیارت من خیلی خوشحال شد و از مراتب فضل و ادبم خبر داشت .
خیلی ساده آمده بود تا با دو تا مرد حرفی زده باشد .آن طور که ناظم خبر می داد ،
 یک سالی طلاق گرفته بود و روی هم رفته آمد و رفتنش به مدرسه باعث دردسر بود
. وسط بیابان و مدرسه ای پر ازمعلم های عزب و بی دست و پا و یک زن زیبا
 ....ناچار جور در نمی آمد . این بود که دفعات بعد دست به سرش می کردم ،
 اما از رو نمی رفت . سراغ ناظم و اتاق دفتر را می گرفت و صبر می کرد تا زنگ
را بزنند و معلم ها جمع بشوند و لابد حرف و سخنی و خنده ای و بعد از معلم کلاس
سوم سراغ کار و بار و بچه اش را می گرفت و زنگ بعد را که می زدند ، خداحافظی می کرد
 و می رفت . آزاری نداشت .با چشم هایش نفس معلم ها را می برید . و حالا
 باز هم همان زن بود و آمده بود و من تا از پلکان پایین بروم در ذهنم جملات زننده ای
 ردیف می کردم ، تا پایش را از مدرسه ببرد که در را باز کرد م و سلام ...
عجب ! او نبود .دخترک یکی دو ساله ای بود با دهان گشاد و موهای زبرش را به
 زحمت عقب سرش گلوله کرده بود و بفهمی نفهمی دستی توی صورتش برده بود .
روی هم رفته زشت نبود . اما داد می زد که معلم است . گفتم که مدیر مدرسه ام
و حکمش را داد دستم که دانشسرا دیده بود و تازه استخدام شده بود .برای مان معلم
فرستاده بودند . خواستم بگویم « مگر رییس فرهنگ نمی داند که این جا بیش از
 حد مرد است » ولی دیدم لزومی ندارد و فکر کردم این هم خودش تنوعی است .
به هر صورت زنی بود و می توانست محیط خشن مدرسه را که به طرز ناشیانه ای
پسرانه بود ، لطافتی بدهد و خوش آمد گفتم و چای آوردند که نخورد و بردمش کلاس های
 سوم و چهارم را نشانش دادم که هر کدام را مایل است ، قبول کند و صحبت از
 هجده ساعت درس که در انتظار او بود و برگشتیم به دفتر .پرسید غیر از او هم ،
 معلم زن داریم . گفتم :
- «متاسفانه را ه مدرسه ی ما را برای پاشنه ی کفش خانم ها نساخته اند .»
که خندید و احساس کردم زورکی می خندد .بعد کمی این دست و آن دست کرد
و عاقبت :
- «آخه من شنیده بودم شما با معلماتون خیلی خوب تا می کنید .»
صدای جذابی داشت. فکر کردم حیف که این صدا را پا ی تخته سیاه خراب
خواهد کرد . و گفتم :
-«اما نه اینقدر که مدرسه تعطیل بشود خانم ! و لابد به عرض تون رسیده که
همکار های شما ، خودشون نشسته اند و تصمیم گرفته اند که هجده ساعت درس بدهند
.بنده هیچ کاره ام .»
- «اختیار دارید .»
و نفهمیدم با این « اختیار دارید » چه می خواست بگوید . اما پیدا بود که
بحث سر ساعات درس نیست . آنا تصمیم گرفتم ، امتحانی بکنم :
-«این را هم اطلاع داشته باشید که فقط دو تا از معلم های ما متاهل اند .»
که قرمز شد و برای این که کاری دیگری نکرده باشد ، برخاست و حکمش را از
 روی میز برداشت . پا به پا می شد که دیدم باید به دادش برسم .ساعت را از او
 پرسیدم . وقت زنگ بود . فراش را صدا کردم که زنگ را بزند و بعد به او گفتم ،
بهتر است مشورت دیگری هم با رییس فرهنگ بکند و ما به هرصورت خوشحال خواهیم
شد که افتخار همکاری با خانمی مثل ایشان را داشته باشیم و خداحافظ شما .از در دفتر
 که بیرون رفت ، صدای زنگ برخاست و معلم ها انگار موشان را آتش زد ه اند ، به
عجله رسیدند و هر کدام از پشت سر ، آن قدر او را پایید ند تا از در بزرگ آهنی
مدرسه بیرون رفت .

۱۳

فردا صبح معلوم شد که ناظم ، دنبال کار مادرش بوده است که قرار بود بستری شود ،
 تا جای سرطان گرفته را یک دوره برق بگذارند . کل کار بیمارستان را من به کمک
دوستانم انجام دادم و موقع آن رسیده بود که مادرش برود بیمارستان اما وحشتش گرفته
 بود و حاضر نبود به بیمارستان برود .و ناظم می خواست رسما دخالت کنم و با هم
برویم خانه شان و با زبان چرب و نرمی که به قول ناظم داشتم مادرش را راضی کنم .
 چاره ا ی نبود .مدرسه را به معلم ها سپردیم و راه افتادیم . بالاخره به خانه ی آنها
 رسیدیم . خانه ای بسیار کوچک و اجاره ای . مادر با چشم های گود نشسته
 و انگار زغال به صورت مالیده ! سیاه نبود اما رنگش چنان تیره بود که وحشتم گرفت.
اصلا صورت نبود .زخم سیاه شده ای بود که انگار از جای چشم ها و دهان سر باز کرده
است کلی با مادرش صحبت کردم از پسرش و کلی دروغ و دونگ ، و چادرش را روی
چارقدش انداختیم و علی .... و خلاصه در بیمارستان بستری شدند .فردا که به
 مدرسه آمدم ، ناظم سرحال بود و پیدا بود که از شر چیزی خلاص شده است و خبر داد
 که معلم کلاس سه را گرفته اند .یک ماه و خرده ای می شد که مخفی بود و ما ورقه ی
انجام کارش را به جانشین غیر رسمی اش داده بودیم و حقوقش لنگ نشده بود و تا خبر
رسمی بشنود و در روزنامه ای بیابد و قضیه به اداره ی فرهنگ و لیست حقوق بکشد ،
باز هم می دادیم . اما خبر که رسمی شد  ، جانشین واجد شرایط هم نمی توانست بفرستد
و باید طبق مقررات رفتار می کردیم و بدیش همین بود . کم کم احساس کردم که مدرسه
خلوت شده است و کلاس ها اغلب اوقات بیکارند . جانشین معلم کلاس چهار هنوز سر
 وصورتی به کارش نداده بود و حالا یک کلاس دیگر هم بی معلم شد . این بود که باز
 هم به سراغ رئیس فرهنگ رفتم . معلوم شد آن دخترک ترسیده و « نرسیده متلک پیچش
 کرده اید » رئیس فرهنگ این طور می گفت . و ترجیح داد ه بود همان زیر نظر
خودش دفتر داری کند . و بعد قول و قرار و فردا و پس فردا و عاقبت چهار روز
دوندگی تا دو تا معلم گرفتم .یکی جوانکی رشتی که گذاشتیمش کلاس چهار و دیگری
 باز یکی ازین آقا پسرهای بریانتین زده که هر روز کراوات عوض می کرد ، با نقش -
ها و طرح های عجیب .عجب فرهنگ را با قرتی ها در آمیخته بودند ! باداباد.
اورا هم گذاشتیم سر کلاس سه . اواخر بهمن ، یک روز ناظم آمد اتاقم که بودجه ی
مدرسه را زند ه کرده است . گفتم :
- «مبارکه ، چه قدر گرفتی ؟»
-« هنوز هیچ چی آقا . قراره فردا سر ظهر بیاند این جا آقا و همین جا قالش رو بکنند .»
و فردا اصلا مدرسه نرفتم . حتما می خواست من هم باشم و در بده بستان ماهی
 پانزده قران ، حق نظافت هر اتاق نظارت کنم و از مدیریتم مایه بگذارم تا تنخواه گردان
 مدرسه و حق آب و دیگر پول های عقب افتاده وصول بشود .... فردا سه
نفری آمده بودند مدرسه .ناهار هم به خرج ناظم خورده بودند.و قرار دیگری برای
یک سور حسابی گذاشته بودند و رفته بودند و ناظم با زبان بی زبانی حالیم کرد که این بار
حتما باید باشم  و آن طور که می گفت ، جای شکرش باقی بودکه مراعات کرده بودند
و حق بوقی نخواسته بودند .اولین باری بودکه چنین اهمیتی پیدامی کردم . این
هم یک مزیت دیگر مدیری مدرسه بود ! سی صد تومان از بودجه ی دولت بسته به
این بودکه به فلان مجلس بروی یا نروی.تا سه روز دیگر موعد سور بود  ، اصلا یادم
نیست چه کرد م. اما همه اش در این فکر بودم که بروم یا نروم؟یک بار دیگر استعفاء
نامه ام را توی جیبم گذاشتم و بی این که صدایش را در بیاورم ، روز سور هم نرفتم .
بعد دیدم این طور که نمی شود. گفتم بروم قضایا را برای رییس فرهنگ بگویم .
 و رفتم . سلام و احوالپرسی نشستم . اما چه بگویم ؟ بگویم چون نمی خواستم در
 خوردن سور شرکت کنم ، استعفا می دهم ؟ .... دیدم چیزی ندارم که بگویم .
 و از این گذشته خفت آور نبود که به خاطر سی صد تومان جا بزنم واستعفا بدهم ؟
 و « خداحافظ ؛ فقط آمده بودم سلام عرض کنم .» واز این دروغ ها و استعفا
 نامه ام را توی جوی آب انداختم .اما ناظم ؛ یک هفته ای مثل سگ بود . عصبانی ،
 پر سروصدا و شارت و شورت ! حتی نرفتم احوال مادرش را بپرسم . یک هفته ی
 تمام می رفتم و در اتاقم را می بستم و سوراخ های گوشم را می گرفتم و تا ازو چز
بچه ها بخوابد ، از این سر تا آن سر اتاق را می کوبیدم .ده روز تمام ، قلب من و
 بچه ها با هم و به یک اندازه از ترس و وحشت تپید . تا عاقبت پول ها وصول شد .
 منتها به جای سیصدو خرده ای ، فقط صد و پنجاه تومان . علت هم این بود که در
 تنظیم صورت حساب ها اشتباهاتی رخ داده بود که ناچار اصلاحش کرده بودند !

۱۴

غیر از آن زنی که هفته ای یک بار به مدرسه سری می زد ، از اولیای اطفال دو سه
 نفر دیگر هم بودند که مرتب بودند . یکی همان پاسبانی که با کمربند ، پاهای پسرش
را بست و فلک کرد .یکی هم کارمند پست و تلگرافی بودکه ده روزی یک بار می آمد و پدر
 همان بچه ی شیطان . و یک استاد نجار که پسرش کلاس اول بود و خودش
 سواد داشت و به آن می بالید وکار آمد می نمود .یک مقنی هم بود درشت استخوان و بلند
قد که بچه اش کلاس سوم بود و هفته ای یک بار می آمد و همان توی حیاط ، ده پانزده
 دقیقه ای با فراش ها اختلاط می کرد و بی سرو صدا می رفت .  نه کاری داشت ،
 نه چیزی ا ز آدم می خواست و همان طورکه آمده بود چند دقیقه ای را با فراش صحبت
می کرد و بعد می رفت . فقط یک روز نمی دانم چرا رفته بود بالای دیوار
 مدرسه . البته اول فکر کردم مامور اداره برق است ولی بعد متوجه شدم که همان
مرد مقنی است . بچه جیغ و فریاد می کردند و من همه اش درین فکر بودم که چه
 طور به سر دیوار رفته است ؟ماحصل داد و فریادش این بود که چرا اسم پسر او
را برای گرفتن کفش و لباس به انجمن ندادیم .وقتی به او رسیدم نگاهی به او انداختم و
 بعد تشری به ناظم و معلم ها زدم که ولش کردند و بچه ها رفتند سرکلاس و بعد بی
این که نگاهی به او بکنم ، گفتم :
- «خسته نباشی اوستا .»
و همان طور که به طرف دفتر می رفتم رو به ناظم و معلم ها افزودم :
-« لابد جواب درست و حسابی نشنیده که رفته سر دیوار.»
که پشت سرم گرپ صدایی آمد و از در دفتر که رفتم تو ، او و ناظم با هم وارد شد ند.
گفتم نشست . و به جای اینکه حرفی بزند به گریه افتاد . هرگز گمان نمی کردم از
 چنان قد و قامتی صدای گریه دربیاید .این بود که از اتاق بیرون آمد م و فراش
 را صدا زدم که آب برایش بیاورد و حالش که جا آمد ، بیاوردش پهلوی من .
اما دیگر از او خبری نشد که نشد .نه آن روز و نه هیچ روز دیگر .آن روز چند دقیقه ای
 بعد ، از شیشه ی اتاق خودم دیدمش که دمش را لای پایش گذاشته بود از در مدرسه بیرون
 می رفت و فراش جدید آمد که بله می گفتند از پسرش پنج تومان خواسته بودند
 تا اسمش را برای کفش ولباس به انجمن بدهند . پیدا بود باز تو ی کوک ناظم رفته
 است . مرخصش کردم و ناظم را خواستم .معلو م شد می خواسته ناظم را بزند .
 همین جوری و بی مقدمه .اواخر بهمن بودکه یکی از روزهای برفی با یکی دیگر از
 اولیای اطفال آشنا شدم . یارو مرد بسیار کوتاهی بود ؛ فرنگ ماب و بزک کرده
و اتو کشیده که ننشسته از تحصیلاتش و از سفر های فرنگش حرف زد .می خواست
پسرش را آن وقت سال از مدرسه ی دیگر به آن جا بیاورد . پسرش از آن بچه -
هایی بود که شیر و مربای صبحانه اش را با قربان صدقه توی حلق شان می تپانند .
کلاس دوم بود و ثلث اول دو تا تجدید آورده بود .می گفت در باغ ییلاقی اش که نزدیک
مدرسه است ، باغبانی دارند که پسرش شاگرد ماست و درس خوان است و پیدا است
که بچه ها زیر سایه شما خوب پیشرفت می کنند .و ازاین پیزرها . و حال به خاطر
همین بچه ، توی این برف و سرما ، آمده اند ساکن باغ ییلاقی شده اند . بلند شدم
ناظم را صدا کردم و دست او و بچه اش را توی دست ناظم گذاشتم و خداحافظ شما
 ... و نیم ساعت بعد ناظم برگشت که یارو خانه ی شهرش را به یک دبیرستان
اجاره داده ، به ماهی سه هزار و دویست تومان ، و التماس دعا داشته ، یعنی معلم سرخانه
 می خواسته و حتی بدش نمی آمد ه است که خود مدیر زحمت بکشند و از ین گنده -
گوزی ها .... احساس کردم که ناظم دهانش آب افتاده است . و من به ناظم
حالی کردم خودش برود بهتراست و فقط کاری بکند که نه صدای معلم ها در بیاید و نه
 آخر سال ، برای یک معدل ده احتیاجی به من بمیرم و تو بمیری پیدا کند . همان روز
عصر ناظم رفته بود و قرار ومدار برا ی هر روز عصر یک ساعت به ماهی صدو پنجاه
تومان .دیگر دنیابه کام ناظم بود . حال مادرش هم بهتر بود و از بیمارستان
مرخصش کرده بودند و به فکر زن گرفتن افتاده بود .و هر روز هم برای یک نفر نقشه
می کشید حتی برای من هم .یک روز در آمد که چرا ما خودمان « انجمن خانه و مدرسه »
نداشته باشیم ؟ نشسته بود و حسابش را کرده بود دیده بود که پنجاه شصت
 نفری از اولیای مدرسه دست شان به دهان شان می رسد و از آن هم که به پسرش درس
 خصوصی می داد قول مساعد گرفته بود . حالیش کردم که مواظب حرف وسخن
اداره ای باشد و هرکار دلش می خواهد بکند .کاغذ دعوت را هم برایش نوشتم با آب وتاب
و خودش برای ادره ی فرهنگ ، داد ماشین کردند و به وسیله ی خود بچه فرستاد .
 و جلسه با حضور بیست و چند نفری از اولیای بچه ها رسمی شد . خوبیش این بود
که پاسبان کشیک پاسگاه هم آمده بود ودم در برای همه ، پاشنه هایش را به هم می کوبید و
معلم ها گوش تا گوش نشسته بودند و مجلس ابهتی داشت و ناظم ، چای و شیرینی تهیه کرده
بود و چراغ زنبوری کرایه کرده بود و باران هم گذاشت پشتش و سالون برای اولین بار
 درعمرش به نوایی رسید .یک سرهنگ بود که رییسش کردیم و آن زن را که هفته ای
 یک بار می آمد نایب رئیس .آن که ناظم به پسرش درس خصوصی می داد نیامده بود .
 اما پاکت سر بسته ای به اسم مدیر فرستاده بود که فی المجلس بازش کردیم .
 عذر خواهی از اینکه نتوانسته بود بیاید و وجه ناقابلی جوف پاکت .صدو پنجاه تومان .
 و پول را روی میز صندوق دار گذاشتیم که ضبط و ربط کند .
نائب رئیس بزک کرده و معطر شیرینی تعارف می کرد و معلم ها باهر با ر که شیرینی
 بر می داشتند ، یک بار تا بناگوش سرخ می شدند و فراش ها دست به دست چای می آوردند .
 در فکر بودم که یک مرتبه احساس کردم ، سی صد چهار صد تومان پول نقد ، روی میز
 است و هشت صد تومان هم تعهد کرده بودند .پیرزن صندوقدار که کیف پولش
را همراهش نیاورده بود ناچار حضار تصویب کردند که پول ها فعلا پیش ناظم باشد .
و صورت مجلس مرتب شد و امضا ها ردیف پای آن و فردا فهمیدم که ناظم همان شب
روی خشت نشسته بوده و به معلم سور داده بوده است .اولین کاری که کردم رونوشت
مجلس آن شب را برای اداره ی فرهنگ فرستادم . و بعد همان استاد نجار را
صدا کردم و دستور دادم برای مستراح ها دوروزه در بسازد که ناظم خیلی به سختی
پولش را داد .و بعد در کوچه ی مدرسه درخت کاشتیم . تور والیبال را تعویض
 و تعدادی توپ در اختیار بچه ها گذاشتیم برای تمرین در بعد از ظهر ها و آمادگی برای
مسابقه با دیگر مدارس و درهمین حین سر و کله ی بازرس تربیت بدنی هم پیدا شد و
هرروز سرکشی و بیا و برو .تا یک روز که به مدرسه رسیدم شنیدم که از سالون سر
و صدا می آید . صد اهالتر بود . ناظم سر خود رفته بود و سرخود دویست سی
صد تومان داده بود و هالتر خریده بود و بچه های لاغر زیر بار آن گردن خود را خرد
می کرد ند . من در این میان حرفی نزدم . می توانستم حرفی بزنم ؟ من چیکاره ب
ودم ؟اصلا به من چه ربطی داشت ؟ هر کار که دلشان می خواهد بکنند .مهم این بود
که سالون مدرسه رونقی گرفته بود .ناظم هم راضی بود و معلم ها هم . چون نه
خبر از حسادتی بود و نه حرف و سخنی پیش آمد . فقط می بایست به ناظم سفارش
 می کردم که فکر فراش ها هم باشد .

۱۵

کم کم خودمان را برای امتحان ها ی ثلث دوم آماده می کردیم .  این بود که اوایل اسفند ،
یک روز معلم ها را صدا زدم و در شورا مانندی که کردیم بی مقدمه برای شان داستان
یکی از همکاران سابقم را گفتم که هر وقت بیست می داد تا دو روز تب داشت .
 البته معلم ها خندیدند . ناچار تشویق شدم و داستان  آخوندی را گفتم که دربچگی معلم
شرعیات مان بود و زیر عبایش نمره می داد و دستش چنان می لرزید که عبا تکان می-
 خورد و درست ده دقیقه طول می کشید . و تازه چند ؟بهترین شاگردها دوازده .
 و البته باز هم خندیدند . که این بار کلافه ام کرد .و بعد حالی شان کردم که بد نیست
در طرح سوال ها مشورت کنیم و از این حرف ها ...و از شنبه ی بعد ، امتحانات
شروع شد . درست از نیمه ی دوم اسفند . سوال ها را سه نفر ی می دیدیم .
خودم با معلم هر کلاس وناظم . در سالون میز ها را چیده بودیم البته از
وقتی هالتر دار شده بود خیلی زیباتر شده بود . در سالون کاردستی های بچه در همه جا به
 چشم می خورد . هر کسی هر چیزی رابه عنوان کاردستی درست کرده بودند و
آورده بودند .که برای این کاردستی ها چه پول ها که خرج نشده بود و چه دست ها
که نبریده بود و چه دعواها که نشده بود و چه عرق ها که ریخته نشده بود.پیش از هر
 امتحان که می شد ، خودم یک میتینگ برای بچه ها می دادم که ترس از معلم و امتحان
بی جا است و باید اعتماد به نفس داشت و ازین مزخرفات ....ولی مگر حرف به
گوش کسی می رفت ؟ از درکه وارد می شد ند ، چنان هجومی می بردند که نگو !
 به جاهای دو ر از نظر .یک بار چنان بود که احساس کردم مثل اینکه ازترس لذت
می برند .اگر معلم نبودی یا مدیر ، به راحتی می توانستی حدس بزنی که کی ه
ا با هم قرار و مداری دارند و کدام یک پهلو دست کدام یک خواهد نشست .یکی دو بار
 کوشیدم بالای دست یکی شان بایستم و ببینم چه می نویسد . ولی چنان مضطرب
 می شدند و دست شان به لرزه می افتاد که از نوشتن باز می ماندند .می دیدم که این
مردان آینده ، درین کلاس ها و امتحان ها آن قدر خواهند ترسید که وقتی دیپلمه بشوند یا
لیسانسه ، اصلا آدم نوع جدیدی خواهند شد . آدمی انباشته ازوحشت ، انبانی از ترس و
دلهره .به این ترتیب یک روز بیشتر دوام نیاوردم . چون دیدم نمی توانم قلب بچگانه ای
داشته باشم تا با آن ترس و وحشت بچه ها را درک کنم و هم دردی نشان بدهم .این جور
 بودکه می دیدم که معلم مدرسه هم نمی توانم باشم .

۱۶

دوروزقبل از عید کارنامه ها آماده بود و منتظر امضای مدیر .دویست و سی و شش تا امضا
اقلا تا ظهر طوی می کشید . پیش از آن هم تا می توانستم از امضای  دفترهای حضور
 و غیاب می گریختم .خیلی از جیره خورهای دولت در ادارات دیگر یا
در میان همکارانم دیده بودم  که در مواقع بیکاری تمرین امضا می کنند .پیش از آن
نمی توانستم بفهمم چه طور از مدیری یک مدرسه یا کارمندی ساده یک اداره می شود به وزارت
رسید . یا اصلا آرزویش را داشت .نیم قراضه امضای آماده و هر کدام معرف یک شخصیت ،
 بعد نیم ذرع زبان چرب و نرم که با آن ، مار را از سوراخ بیرون
 بکشی ، یا همه جا را بلیسی و یک دست هم قیافه .نه یک جور . دوازده جور .
در این فکرها بودم که ناگهان در میان کارنامه ها چشمم به یک اسم آشنا افتاد .به اسم پسران
جناب سرهنگ که رییس انجمن بود .رفتم توی نخ نمراتش . همه متوسط بود و جای ایرادی
 نبود . و یک مرتبه به صرافت افتادم که از اول سال تا به حال بچه ها ی
مدرسه را فقط به اعتبار وضع مالی پدرشان قضاوت کرده ام .درست مثل این پسر سرهنگ
که به اعتبار کیابیای پدرش درس نمی خواند.  دیدم هرکدام که پدرشان فقیرتر
 است به نظرمن باهوش تر می آمده اند .البته ناظم با این حرف ها کاری نداشت .مر قانونی
را عمل می کرد . از یکی چشم می پوشید به دیگری سخت می گرفت .

/ 4 نظر / 114 بازدید
محـــمد صـــادق مســـعودی

[گل]من با وبلاگی جدید می خواهم کاری جدید کنم [تعجب]بارانی با بوی نم برگ پر خط [قلب] نوشته های داستانی را در بر می گیرد [تایید] برای شروع مادودتا یک رمان است [تایید]که هر پست فصل جدیدی ست.[تعجب] مخاطبین برای آنکه بتوانند کل نوشته را متوجه شوند باید از پست جلد بخوانند.[نیشخند] [گل] خوشحال می شم بهم سر بزنید. [گل]

فاطیما_امارات

یادم نمیاد پستی به این طویلی رو تا حالا خونده باشم...ولی اینبار خوندم.نمیدونم چرا[گل]....ولی منو یاد یه واقعیت هایی انداخت...ب عد تموم شدن خوندن پستای اخیرتون خدارو شکر کردم.ولی اینبار فهمیدم چرا.....[گل]

نویسان

نویسان حلقه ای از دوستان است که همگی دغدغه ی ادبیات داستانی دارند. در نویسان، داستان می نویسیم و می خوانیم، هر دو هفته یک بار. دیدگاه های شما را ارج می نهیم. داستان هایتان را مهمان می کنیم.